|
مرا از یاد خواهد برد ...ولی من...به جز او عالمی را بردم از یاد
|

سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمی رد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
*****************
واسه اونی که هیچ وقت نفهمید چقدر دوسش دارم...

من
با زخم زبونها رفیقم
مرهم بذار
با حرفهات
رو زخم عمیقم
با تو ام
که داری به گریهام میخندی
کاش میشد بیایی و
به من دل ببندی

اگه چشمهات منو می خواست
تو نگاه تو می مردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات می سپردم
اگه اسمم رو می خوندی
دیگه از یاد نمی بردم
اگه با من تو می موندی
همه دنیا رو می بردم

درون سینه ام دردیست خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته
دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
نمی دانم چه می خواهم بگویم
نمی دانم چه می خواهم بگویم
درون

وقتی گریبان عدم ، با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را ، پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را ، در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را ، با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شدیم عاشق شکن ، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا ، از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی


و دلی دارم که از بازیچه بودن سخت بیزار است ....
باز کن پنجره چشمت را!
و به خورشید بگو که کسی آمده است تا بتابد امروز
قصه سبز رهایی را
بازکن پنجره چشمت را!
وبیاویز به آن فانوسی
و به مهتاب بگو : صفحه ذهن کبوتر آبیست.
ای صداقت
ای سبز!
دست تو پیچک خردیست به دیوار تنم.
تو اگر بشناسی غم در خود مردن
بغض این پنجره را می فهمی.
ای غنی تر از شعر!
متبرک فصلم!
کاش تو سبزترین شعر مرا
برتن خشک زمین می خواندی
کاش تو می ماندی
کاش تو می خواندی
کمتراز حنجره زخمی من
ای صمیمی
ای سبز!
شاید از پوچی ماست
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمی یاد؟
لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمی یاد؟
روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا؟
چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمی یاد؟
مگه تو بی خبری موهامو پریشون می کنم؟
دل تو حتی واسه موی پریشون نمی یاد
دو سه بار واست نوشتم مثل آیینه می مونی
تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمی یاد؟
عمری اسیرتم اسیر اون چشمهای ناز
یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمی یاد
تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی
درهارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمی یاد
گاهی وقتها اینقدر آب و هوام ابری میشه
که قد اشکهای من از رود کارون نمی یاد
گاهی با خودم میگم شاید می خواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمی یاد
توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود
مثلآ چون تشنه ان یاسهای گلدون نمی یاد
لا اقل کاش راستش و برای من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمی یاد
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمی یاد
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمی یاد
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمی یاد